...
محمود می گويد : « کم نيار ، مرد . کم نيار ... »
« عاشق نيستی ... »
« عاشق بودن چه کار به کابل خوردن دارد ؟ »
علی لبخند می زند « مجنون رو می برن پيش طبيب که حجامتش کنن . گريه می کنه . می گن تو که اهل ترس نبودی . می خنده و می گه « ليک از ليلی وجود من پر است . » حالا طول می کشه تا بفهمی چی می گم.» *
از کتاب : انگار گفته بودی لیلی - نوشته ی سپیده شاملو - نشر مرکز
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1383ساعت 23:22  توسط یک زن
|
